تبليغاتX
دختری از جنس باران

نمیخواهم دراغوشش بگیرم میخواهم دراغوشش بمیرم

محكم تر از آنم كه برای تنها نبودنم

آنچه را كه اسمش را غرور گذاشته ام

برایت به زمین بكوبم

احساس من قیمتی داشت كه تو برای

پرداخت آن فقیر بودی .....



آخرش : ترکت کردم...مثل سیگاری که هرگز نکشیدم...!!

+ تاریخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 20:28نویسنده ساناز |
دختــــرک بــــرگشت

چــــهــ بــــزرگ شــــد ــه بــــود!

پــــرسیدمــــ پــــس کبــــریت هــــایت کــــو؟

پوزخنــــدی زد.

گفتمــــ مــــی خواهمــــ امــــشب بــــا کبــــریت های ِ تو

شهــــر را بــــه آتــــش بکشــــمــــ

دختــــرک نگــــاهــــی انــــداخت،

تنمــــ لــــرزیــــد....

گفــــت:کبــــریت هــــایــــمــــ را نخــــریــــدنــــد

سال هــــاست تــــــــــــن مــــی فــــروشــــمــــ...

آشنــــا داری؟!

                  

+ تاریخ چهارشنبه ششم مهر 1390 ساعت 22:49نویسنده ساناز |
سیلاااااااااااااااام خوسیجیلای من

خوبیییییییییییین؟؟؟؟

منم خوبم

بچه هایه خبربد

من شایددیگه نتونم بیام نت

دلم خیلی واستون تنگ میشه

خیلییییییییییییییییییییی دوستون دارم

شماهابهترین دوستایی بودین وهستین که همیشه دوس داشتم

هیچ وقت فراموشتون نمیکنم

مواظب خودتووووووووون باشین

شایددوباره برگشتم

سانازباهمین قلب کوچولویی که داره خیلییییییییی عاشقتونه

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

need-you.jpg

+ تاریخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ساعت 15:58نویسنده ساناز |
 

خداوندا!

تقدیرم را زیبا بنویس

کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم

و

آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:

غرور دروغ و عشق ...

چرا که انسان با غرور می تازد .

با دروغ می بازد.

و با عشق میمیرد.

پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود

دوست جوووووووووونام ببخشیدخبرتون نکردم

g8dk1zphi9dk965g8rlw.jpg

+ تاریخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ساعت 15:18نویسنده ساناز |
 

نشسته ای کناره من . . .

صدایم می کنی ، . . . صدایت آرامم می کند

همان دلفریبی سابق را دارد . . .

دست و پایم را گم می کنم

نگاهم به چشمانت خیره می شود . . .

یادم آمد که پیش تر از این ها ،

تمام عمرم را برای لحظه ای دیدنشان با شوق می دادم

هنوز رنگ اناری لبانت به همان سرخی و طراوت است

مبحوط لبخندت گشته ام . . .

هیچ لبی به زیبایی لبهای تو نمی خندد . . .

دیگر نگرانی را در چشمانت نمی بینم . . .

گویا مرا بخشیده ای . . . !

بوی عطرت این را می گوید . . . بوی عطر باران

تردید دارم ، اما . . .

به گمانم ، عاشق شده ای

قلبم تند می زند . . .

می ترسم . . . !

نکند . . .!

نکند ، خواب باشم . . . ؟

خواب دیدم . . . آمدی ! 

شب و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم . . .

آرامش قبل طوفان است . . .

می دانم . . .

می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود

ggg.bmp


 

+ تاریخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ساعت 15:14نویسنده ساناز |

عصبانی بود

گفت دوسم داری؟

گفتم آره

گفت اگه آره ثابت  کن

گفتم چجوری؟!؟!؟!؟

یه تیغ برداشت طرفم درازکردوگفت رگتوبزن

گفتم چی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

گفت بزن

گفتم مرگ وزندگی دست خداست

گفت پس دوسم نداری؟

تیغوازدستش گرفتم و رگم وزدم

وقتی داشتم توبغل گرمش جون میدادم

گفتم حالابهت ثابت شد؟

زیرلب گفت تواگه منودوس داشتی تنهام نمیزاشتی

+ تاریخ شنبه پنجم شهریور 1390 ساعت 10:0نویسنده ساناز |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود ..
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.


+ تاریخ یکشنبه دوم مرداد 1390 ساعت 15:27نویسنده ساناز |

 

 می دانم وقتی بیایی
انکار می کنی نبودن هایت را
اما من، نبودن هایت را حس می کنم
با این بغضی که گلویم را سخت فشرده
و بی خبری هایم
و تویی که نیستی

امشب همه بودند
ولی چه فایده که من تو را می خواستم.


و تو بی آنکه نیم نگاهی بیاندازی از دستانم می لغزی و می روی

 به من بگو...

گناه من چه بود که اینگونه با تو گره خوردم و
اینگونه می شکنم و
 هیچ وقت التیام نمی یابم؟؟

 به من بگو...
به کدامین گناه ِ نکرده
منتظرت نشسته ام
و از درون فرو می ریزم؟

کاش میشد ببخشمت... کاش راهی بود.شاید باشه....اما من نمیدونم 

دلم بدجوری شکسته...

 

به جز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم                             

                             که شادی در همه  عالم از این خوش تر نمیدانم 

 

 دل در غم عشق مبتلا خواهم كرد...

 

 از غم عشق چه میباید کرد؟
می توان قصه نوشت...
شعر سرود...
می توان گریه جانسوزی کرد....


می توان از غم عشق ماتم داشت...

        دلـــــــــــــــــــــــــم شکستــــــــــــــــــــــــه    

      

 

 

 

به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن لبها
در زمان گریستن قلبها



و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی
و چه دشوار و طاقت فرساست

گذراندن روزهای تنهایی
در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز
برایت اهمیت ندارد .

اماچه شیرین است در خاموشی و خلوت 

                              به حال خود گریستن                              

                          

        دلــــــــــــــــــــــــــــــم شکستــــــــــــــــــــــــه     

 

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم


و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم
کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است
 و گل غم به دلم وا شده است..

کاش میدانستی که درون قلبم با تپشهای عشق هم صدا هستی تو
کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد.


      


                  

      

+ تاریخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ساعت 21:36نویسنده ساناز |
بدو برو
ادامه مطلب
+ تاریخ سه شنبه نهم فروردین 1390 ساعت 15:27نویسنده ساناز |

براي شنيدن صداي كه دوسش داري
همين لحظه هم دير است
ميرسد زماني كه افسوس خواهي خورد..
كه انسوي سيم ها
كسي بي احساس ميگويد
دستگاه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد...

دردنیاکه مردانش عصاازکورمی دزدند

منه نادان خوش باورمحبت جست وجوکردم...

کدامین آب سمی شد که آب از آب میترسد...؟

وحتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد...!

گرفته دامن شب را سکوتی آنچنان مبهم...

که اشک از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب میترسد...!

 

 

+ تاریخ جمعه ششم اسفند 1389 ساعت 23:45نویسنده ساناز |

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


كد بارش قلب در وبلاگ